**********بي تو اينجا صفا ندارد هيچ**********
بي تـو جــان آشـنا ندارد هيچ .......... دردهــامـان دوا ندارد هيچ
كشـتي محـنـت زميــن جـز تو .......... به خــدا ناخــدا ندارد هيچ
بي تـو اين جا به زردي گـل ها .......... هيچ كس اعتنا ندارد هيچ
بي تو دسـتان زخمي احساس .......... التـــمـاس دعا ندارد هيچ
بازگــرد اي نجــابت شــرقي .......... بي تـو اين جا صفا ندارد هيچ

براي مشاهده تصوير بالا در ابعاد بزرگتر اينجا را كليك كنيد
............................
درس انتظار
امروز هم كــلاس داريم. يك جمـعه ي دلـگير ... روي نيمـكت هاي ســرد كـلاس ...
و مني كه اصـلا حس وحال گوش دادن به درس، در وجودم نيست. وقتي ميخواهم
تـاريخ بـالاي صفحه را بنـويسم گـوشـهاش طـوري كه فقـط خـودم ببينم مي نويسم :
جمعه و او نيـامد ! همكلاسي ام از گـوشه ي عينكش نگاهش را قـل مي دهد روي
دفتـرم . نگاهش را مي اندازم روي دفتر خودش . دفترم را مثل بچه هاي كوچكي كه
مي خـواهند كسي از رويشان تقلب نكند تا مي كنم . همكلاسي ام چشم غره اي
ميرود و نگاهش را از روي دفترش برميدارد و ميگذارد روي تختهي كلاس .
معلـم، همكـلاسي كنـار كنـار دستم را صـدا مي زند و او مـي رود .گــوشـه ي تـاريخ
دفتـرش طـوري كه فقط خـودش ببيند مي نويسم : جمـعه و او نيـامد ! برمي گـردم و
پشت سـرم را نگـاه مي كنم .هيـچ كــدام از بچـه هايي كه پشـت سـرم نشسته اند
حواسشان به من نيست. روي دفتر هردويشان بزرگ مي نويسم: جمعه. هردويشان
بر سرم فـرياد مي زنند .معلم به سمت ميـز من مي آيد .
نگـاهش را به نگـاهم گـره مي زند . يك گـره كور . كه من هرچه تلاش مي كنم ؛
نمي توانم بازشكنم. ميگويد: خودكار نو خريدي؟ روي دفتر خودت امتحانش كن ...
كلاس غـرق خنـده مي شود . قسمتي از گـره كـور نگـاه را باز كرده ام . اما نمي دانم
چـرا گوشه ي سمت چپـش باز نمي شود . معـلم مي گـويد : بفـرماييد بيرون . حس
ميكنم دنيا بر سرم خراب شده است. گره كور باز مي شود. از جايم بلند ميشوم.
راهـروي ميان نيمكت ها را طي ميكنم. نزديك تختـه مي رسم ... گچ را بر ميدارم.
و روي تمام فرمولهاي شيمي و مسئله هاي فيزيك و اتحادهاي رياضي و تاريخهاي
ادبياتو اشعار كي و كي و كي بزرگ مينويسم :
امروز جمعه است . كسي منتظر نيست ؟

برمي گردم و پشت سـرم را نظـري مي اندازم. انگار خواب مي بينم. كلاس غرق در
اشـك شده است. و جمله ي خودم صـدها بار جلوي چشـمانم مي رود و مي آيد :
امروز جمعه است ... كسي منتظر نيست ؟ معـلم به سمت تخته مي آيد. همه ي
اعداد و فرمول ها و جملات را پاك مي كند . و با خط درشت مي نويسد:
درس امروز ؛ درس انتظار !
و بچـه ها كنار تـاريخ بالاي صفحـه شان طوري كه فقط خـودشان ببينند مي نويسند:
جمـعه و او نيـامد ! اما معلـم گوشـه ي تخته كنار تـاريخ طـوري كه همه ي بچه هاي
كلاس ببينند مي نويسد :
تا جمعه ي دگر انتظار ها باقي است !
نيكو كليني..... محصل سال دوم رشته علوم انساني
در دفـتـرم هــزار معـما نوشته ام
يعني كه باز نام شما را نوشته ام
خورشيد پشت ابر ! ببين دفتر مرا
ديشب هزار مرتبه فردا نوشته ام
عمــريست روي تخـته سـيـاه نگاه خود
تصميم نه ... كه غيبت كبري نوشته ام
پشت در كلاس ، فقط گفته اي و من
از درس انـتـظـار تو امـلا نوشته ام
زنگ كلاس... بغض تو... موضوع انتظار
از جمــعه هـاي غــم زده انشـاء نوشته ام
من را ببخـش! در ورق خيـس زندگيم
خطم اگر بد است و شما را نوشته ام

براي مشاهده تصوير بالا در ابعاد بزرگتر اينجا را كليك كنيد